به ياد شاملو
هزاران ایرانی، از زن و مرد، پیر و جوان ، دختر و پسر، دانشجو و کارگر و استاد و نویسنده و روزنامه نگار در زندان به سر می برند. داس مرگ بر فراز سر بسیاری از آنها آویزان است و زندانبان برایش مهم نیست آیا آنها به این یا آن پرچم اعتقاد دارند. برایش مهم نیست آیا آنها دانشجو هستند یا از نسل قدیم. برایش مهم نیست آیا آنها در خیابان دقیقا کدام شعار را سر داده بوده اند و یا فقط به سکوت طی مسیر می کرده اند. زندانبان فصل مشترک آنها را، میل به آزادی را در قفس می خواهد، زندانبان مخالفت آنها با دروغ را در بند می خواهد. زندانبان امید آنها را نا امید می خواهد. باشد تا ما نیز که دلهامان با زندانیان است اندیشه مان از زندانبان دور باشد. ***شعری از شاملو به آنها که «به چرا مرگ خود آگاهانند» در اينجا چهار زندان است
به هر زندان دوچندان نَقب ،در هر نَقب چندين حجرهدر هر حجره چندين مرد در زنجير
از اين زنجيريان يك تن زنش را در تب تاريك بهتاني به ضرب دشنه اي كشتستازين مردان يكي در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را بر سر برزن به خون نان فروش،سخت دندان گرد ،آغشتست
از اينان چند كس در خلوت يك روز باران ريز بر راه ربا خواري نشستند
كساني در سكوت كوچه از ديوار كوتاهي به روي بام جستند
كساني نيمه شب در گورهاي تازه دندان طلاي مردگان را مي شكستند
من اما هيچكس را در شبي تاريك و طوفاني نكشتممن اما راه برمرد ربا خواري نبستممن اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجستم
در اينجا چهار زندان است
به هر زندان دوچندان نَقب ،در هر نَقب چندين حجرهدر هر حجره چندين مرد در زنجير در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست مي دارنددر اين زنجيريان هستند مرداني كه در رويايشان هر شب زني در وحشت مرگ از جگر بر مي كشد فرياد
من اما در زنان چيزي نمي يابم گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان خاموشمن اما در دل كوهسار روياهاي خود جز انعكاس سرد آهنگ صبور اين علفهاي بيابانيكه مي رويند ومي پوسند ومي خشكند و مي ريزند با چيزي ندارم گوش
مرا گر خود نبود اين رنج، شايد بامدادي همچو يادي دورو لغزان مي گذشتم از تراز خاك سرد پست
به هر زندان دوچندان نَقب ،در هر نَقب چندين حجرهدر هر حجره چندين مرد در زنجير
از اين زنجيريان يك تن زنش را در تب تاريك بهتاني به ضرب دشنه اي كشتستازين مردان يكي در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را بر سر برزن به خون نان فروش،سخت دندان گرد ،آغشتست
از اينان چند كس در خلوت يك روز باران ريز بر راه ربا خواري نشستند
كساني در سكوت كوچه از ديوار كوتاهي به روي بام جستند
كساني نيمه شب در گورهاي تازه دندان طلاي مردگان را مي شكستند
من اما هيچكس را در شبي تاريك و طوفاني نكشتممن اما راه برمرد ربا خواري نبستممن اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجستم
در اينجا چهار زندان است
به هر زندان دوچندان نَقب ،در هر نَقب چندين حجرهدر هر حجره چندين مرد در زنجير در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست مي دارنددر اين زنجيريان هستند مرداني كه در رويايشان هر شب زني در وحشت مرگ از جگر بر مي كشد فرياد
من اما در زنان چيزي نمي يابم گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان خاموشمن اما در دل كوهسار روياهاي خود جز انعكاس سرد آهنگ صبور اين علفهاي بيابانيكه مي رويند ومي پوسند ومي خشكند و مي ريزند با چيزي ندارم گوش
مرا گر خود نبود اين رنج، شايد بامدادي همچو يادي دورو لغزان مي گذشتم از تراز خاك سرد پست
+ نوشته شده در شنبه سوم مرداد ۱۳۸۸ ساعت 21:56 توسط کامران زمان زاده
|
به وبلاگ هم آوا خوش آمدید