کتاب مداربسته استبداد درایران کتاب جدید علی طایفی

تالیف : علی طایفی

کتاب "مداربسته استبداد درایران: جامعه شناسی مسائل اجتماعی ایران" نوشته علی طایفی، اخیرا توسط نشر باران در سوئد منتشر شد. این کتاب که در 350 صفحه تدوین شده است، به برخی از مهمترین مسائل اجتماعی ایران پرداخته است.دراین کتاب که امکان انتشار در داخل کشور را نیافت، علاوه بر تحلیل جامعه شناختی مسائل مورد بحث از نگاه نویسنده، آمارها و داده های تحلیل نیز مبتنی بر اطلاعات جدید ارائه شده است.

 این اثر دارای یک مقدمه و هفت فصل است که عبارتند از:
مقدمه: مسئله‌ی اجتماعي : چالش‌ها و تعریف‌ها ، فصل اول: جامعه‌شناسی مسایل خانواده در ایران ، فصل دوم: جامعه‌شناسی مسائل کودکان ایران ، فصل سوم: جامعه‌شناسی مسایل زنان ایران  ، فصل چهارم: جامعه‌شناسی مسایل علمی و آموزشی ایران ،  فصل پنجم: جامعه‌شناسی مسایل فرهنگی ایران  ، فصل ششم: جامعه‌شناسی مسایل سیاسی ایران ، فصل هفتم: جامعه‌شناسی مسایل اقتصادی ایران.
 

مقدمه کامل کناب در ادامه مطلب

ادامه نوشته

نقش هابرماس در حوادث و جريانات اخير!!!!؟؟؟؟

محمد مجتهد شبستری، روشنفکر دینی و اندیشمند برجسته ایرانی در یادداشتی کوتاه، ضمن ابراز تاسف از برگزاری دادگاه‌های فاقد اعتبار و متون مضحک کیفرخواست نوشت: « این دادگاه‌ها آن چنان صالح و عادل‌اند که برای جمهوری اسلامی ایران افتخار جاودان خواهند آفرید!!!». متن کامل این یادداشت که در سایت آینده منتشر شده است را در زیر می‌خوانید:
نویسندگان کیفر خواست دادگاه مضحک، تلخ، تأسف بار و فاقد اعتبار دو روز قبل که با هدف جُرم‌سازی علیه عدّه‌ای از رجال سیاسی شریف این کشور تهیّه دیده در کنار آسمان و ریسمان بر هم بافتن‌های متعدد، از سفر یورگن هابرماس فیلسوف نامدار آلمانی به ایران نیز سخن به میان آورده‌اند و پای افرادی را به میان کشیده‌اند و چنین گفته‌اند:

دعوت از هابرماس به ایران در سال 81 نیز با همین هدف (حاکم کردن سکولاریسم در ایران) صورت می‌پذیرد و در جلسه‌ای محرمانه در منزل آقای کدیور با حضور افرادی مانند حجّاریان و محمد مجتهد شبستری تشکیل شد به دقّت روند سکولاریزاسیون در ایران مورد بحث و بررسی قرار می‌گیرد و راهکارهای جدید ارائه می‌شود...»[1].

در خبر فوق سه کذب محض وجود دارد. اوّلاً جلسه منزل دوست گرامی‌ام آقای کدیور بهیچوجه محرمانه نبود. آقای هابرماس اظهار علاقه کرده بود با پاره‌ای از نواندیشان دینی ایران دیدار و گفتگو کند و آقای کدیور هم محل این ملاقات را منزل خودشان قرار دادند. ثانیاً در آن جلسه ما به آقای هابرماس توضیح دادیم که ما هم به مدرنیته انتقاد داریم و هم به ایدئولوژی و عملکرد حکومت در ایران ولی نمی‌خواهیم فرهنگ غربی یکسره بر ایران مسلط گردد. من به ایشان گفتم کوشش من این است که با طرح مسائل هرمنوتیک قاعده‌مند فلسفی تفسیرهای بی‌ضابطه و سلیقه‌ای از متون نخستین دینی اسلامی کنار گذاشته شود و تفسیرهای این متون با روش‌های عقلانی قابل دفاع انجام گیرد و کثرت قرائت‌های ممکن به رسمیّت شناخته شود. موضوع آن جلسه بهیچوجه بررسی روند سکولاریزاسیون در ایران نبود. ثالثاً درباره هیچ راهکار جدیدی سخنی به میان نیامد و گفتگوئی صورت نگرفت.

این یادداشت را نه از این بابت می‌نویسم که خود را از جرمی تبرئه کنم. اگر در آن جلسه درباره روند سکولاریزاسیون در ایران هم صحبت شده بود هیچ جرمی اتفاق نیفتاده بود. اهل نظر حق دارند درباره هر موضوع نظری با یکدیگر تبادل نظر کنند و به گفتگو بنشینند. این یادداشت را می‌نویسم تا شهادت دهم که فرازهای گوناگون این کیفرخواست چنان براساس صدق و حقیقت کامل تنظیم شده که ذرّه‌ای گرد تشکیک و تردید بر دامن پاک آن نمی‌نشیند و این دادگاه‌ها آن چنان صالح و عادل‌اند که برای جمهوری اسلامی ایران افتخار جاودان خواهند آفرید!!!

به ياد شاملو

   هزاران ایرانی، از زن و مرد، پیر و جوان ، دختر و پسر، دانشجو و کارگر و استاد و نویسنده و روزنامه نگار در زندان به سر می برند. داس مرگ بر فراز سر بسیاری از آنها آویزان است و زندانبان برایش مهم نیست آیا آنها به این یا آن پرچم اعتقاد دارند. برایش مهم نیست آیا آنها دانشجو هستند یا از نسل قدیم. برایش مهم نیست آیا آنها در خیابان دقیقا کدام شعار را سر داده بوده اند و یا فقط به سکوت طی مسیر می کرده اند. زندانبان فصل مشترک آنها را، میل به آزادی را در قفس می خواهد، زندانبان مخالفت آنها با دروغ را در بند می خواهد. زندانبان امید آنها را نا امید می خواهد. باشد تا ما نیز که دلهامان با زندانیان است اندیشه مان از زندانبان دور باشد. ***شعری از شاملو به آنها که  «به چرا مرگ خود آگاهانند»   در اينجا چهار زندان است

به هر زندان دوچندان نَقب ،در هر نَقب چندين حجرهدر هر حجره چندين مرد در زنجير
از اين زنجيريان يك تن زنش را در تب تاريك بهتاني به ضرب دشنه اي كشتستازين مردان يكي در ظهر تابستان سوزان، نان فرزندان خود را بر سر برزن به خون نان فروش،سخت دندان گرد ،آغشتست
از اينان چند كس در خلوت يك روز باران ريز بر راه ربا خواري نشستند
كساني در سكوت كوچه از ديوار كوتاهي به روي بام جستند
كساني نيمه شب در گورهاي تازه دندان طلاي مردگان را مي شكستند

من اما هيچكس را در شبي تاريك و طوفاني نكشتممن اما راه برمرد ربا خواري نبستممن اما نيمه هاي شب ز بامي بر سر بامي نجستم
در اينجا چهار زندان است
به هر زندان دوچندان نَقب ،در هر نَقب چندين حجرهدر هر حجره چندين مرد در زنجير در اين زنجيريان هستند مرداني كه مردار زنان را دوست مي دارنددر اين زنجيريان هستند مرداني كه در رويايشان هر شب زني در وحشت مرگ از جگر بر مي كشد فرياد
من اما در زنان چيزي نمي يابم گر آن همزاد را روزي نيابم ناگهان خاموشمن اما در دل كوهسار روياهاي خود جز انعكاس سرد آهنگ صبور اين علفهاي بيابانيكه مي رويند ومي پوسند ومي خشكند و مي ريزند با چيزي ندارم گوش
مرا گر خود نبود اين رنج،  شايد بامدادي همچو يادي دورو لغزان مي گذشتم از تراز خاك سرد پست